X
تبلیغات
ماشاالله بگو چشم نخوره !!!
کوچولوی دوست داشتنی ما
 اين مطلبو حتما بخون ، خواهش ميكنم.

ديروز يعني دقيقا پنجشنبه 17 آبان 1386 وقتي داشتيم از دانشگاه برميگشتيم، وسط مسير كه رسيديم به بهشت زهرا ، يكي از بچه ها گفت بيايد بريم بهشت زهرا. چون قرار داشتم گفتم نه ولي بعد يادم افتاد كه شب جمعه هست و بهتر از اين فرصت پيدا نميشه ، تازه يكي از بستگانمونم تازه فوت كرده بود كه موقع تدفينش من نبودم و وقتي يادش افتادم، گفتم با يه تير دو نشون بزنم.(خدا همه رفتگانو بيامرزه)

خلاصه رفتم سر خاك و از اونجا قرار شد يه سرم بريم حرم امام. تو راه كه ميرفتيم به قطعه شهدا رسيديم. يكي گفت اينجا يه شهيدي هست بنام شهيد پلارَك كه از سنگ قبرش گلاب ترشح ميشه. چون اولين بار بود كه همچين چيزي رو ميشنيدم ، موضوع برام جالب شد. از اينو اون پرسيدم تا بالاخره پيداش كردم. از فاصله 20 متري ديدم سر قبر يه شهيدي از همه شلوغتره. هر چي جلوتر ميرفتم حس ميكردم كه بويي شبيه بوي گلاب داره بيشتر حس ميشه. وقتي رسيدم اونجا فهميدم كه درست اومدم. كاري نداريم اونجا كه كاملا گيج شده بودم ، از چند نفر درباره اين موضوع پرسيدم كه هيچكدوم نميدونستن .

اومدم خونه و نشستم پشت كامپيوتر و شروع كردم به سرچ تو سايتاي مختلف تا بالاخره چند تا مطلب درباره اين شهيد پيدا كردم كه وقتي اولي رو خوندم واقعا روي صندلي خشك شدم و بدنم يخ كرد. خودتون بخونيد تا باور كنيد:

 شهید سید احمد پلارک در یکی از پایگاه های زمان جنگ ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد . او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همیشه بوی بدی بدن او را فرا میگرفت . تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی که او در حال نظافت بوده ، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود .

بعد از بمب باران ، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند ، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید .

وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود .

هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا  تهران ، در قطعه 26 به خاک میسپارند ، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوريكه اگر سنگ قبر شهيد پلارك رو خشك كنيد ، از اونطرف سنگ خيس ميشه و گلاب ازش بيرون مياد.

می گویند شهيد پلارك مثل يكی از سربازان پيامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسيل الملائكه " بوده است . " غسيل الملائكه "  به کسی می گویند كه ملائكه غسلش داده‌ باشند . در تاريخ اسلام آمده كه حنظله غسيل الملائكه كه از ياران جوان پيامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی كه لشكر اسلام به سمت احد حركت می ‌كرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله كرد و بنابراین نرسيد که غسل كند . او در این جنگ شهيد شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پيامبر بالای پیکر او آمد و از اين واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهيد احمد پلارك عزیز هم اينچنين است و برای همين است كه هميشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .

 كسايي كه زياد بهشت زهرا مي‌رن، بهش ميگن شهيد عطري.
خيلي‌ها سر مزار شهيد سيد احمد پلارك نذر و نياز مي‌كنن و از خداي او حاجت و شفاعت مي‌خوان.
او معجزه خداست.

            

  *شهيد پلارك از زبان مادرش**
در 13 سالگي تا به هنگام شهادت 23 سالگي نماز شبش ترك نگرديده بود.
شبهاي بسياري سر بر سجده عبادت با خداي خود نجوا مي كرد و اشك مي ريخت...
اشكهاي شهيد سيد احمد پلارك امروز رايحه معطري است كه انسانها را تسليم محض اراده و قدرت

 آفريدگارش ميكند.

بسم الله الرحمن الرحیم

تعداد

ذکر

ایام

ردیف

100مرتبه

یارب العالمین

شنبه

1

100

یاذالجلال والا اکرام

یکشنبه

2

100

یاقاضی الحاجات

دوشتبه

3

100

یا ارحم  الراحمین

سه شنبه

4

100

یا حی یا قیوم

چهار شنبه

5

100

لا اله الاه ملک الحق المبین

پنجشنبه

6

100

صلوات

جمعه

7

التــــماس دعـــــا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:17  توسط مامان هلیا  | 

ولادت حضرت زهرا (س) و روز مادر مبارک باد


قلمم واﮊه های خسته را از نگاه تو می نویسند 

شعرم  مهربانی را  از صدا ی توغرض می گیرد 

مادرم می بینم اخم هایت به من می خندند 

می شنوم نفرین هایت مرا دعا می کنند 

میدانم اگر صدایت کنم پاهایت

بهشت را تاب نمی آورند

له می کنند و اگر صدایم کنی

آوایت جهنم  را بهشت آتش را مهربان می کند به من

مادرم نمیدانم کدام مکتب درس خواندی

که از نگاهم می خوانی بزرگترین غم هایم را و ناگفته از حفظی

بزرگترین رازهایم راستی چند هزار شاعر زندگی می کنند در دلت 

که نگاهت می سرایند این شعرهای بلند را؟ 

مادرم  میدانم که قلم ها قصه ات شعرها غصه ات درک نمی توانند لیک بدان که بی تو 

نه شعری  که در دلم هست  اینقدر بلند میشد و نه قلمی که در دستم  اینقدر کوچک

استخاره بگیرید

http://www.saanei.org/page.php?pg=istikhara

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:11  توسط مامان هلیا  | 

 امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من

 حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي

 يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه

شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم

چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو

 خيلي مشغول بودي.

يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي

 جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.

خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و

در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

 تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم

 که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار

 هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي

 که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي

 و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.

بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون

را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت

 زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر

نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را

کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛

و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.

بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي

 و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در

کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش

را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگرانصبورباشي.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان

دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

 خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم

 به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،

مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

                                                               دوست و دوستدارت:خدا

 

سلام به بند گا ن حقیقی پروردگار

خدا را با دل عبادت کن و با رفتار اطاعت .

تنها اینگونه می توانی بنده ی حقیقی پروردگار باشی و بندگی خود را

به او ثابت نمایی.

عبادت زبانی بندگی را به خود انسان ثابت می کند.

انسانی که بندگی اش را به معبودش ثابت نکرده باشد با اثبات آن به خود،

خود را می فریبد وگرفتار غرور می گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:11  توسط مامان هلیا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:31  توسط مامان هلیا  | 

 

این عکس پسر دوستم شایان هست

میبینید بچه ها چقدر نازه

تازه بدنیا اومده من که خیلی از بدنیا اومدنش خوشحال شدم تازشم می خوام از این به بعد عکسهای جدیدتری ازش بزارم فقط ماشاءاله بگید چشم نخورهراستی شایان جون بنده خونشون ایران نیست تو نیوزلند هست اگه اینجا بود کلی دختر کشده مرده می داد الان هم اونجا را کولاک کرده

منتظر عکسهای بعدی باشین

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:7  توسط مامان هلیا  | 

It is impossible to capture in words

نمی توان درواژه ها گنجاند

The feeling I have for you

احساس من را به تو

They are the strongest feeling that I

احساس من به تونیرومندترین احساسی است

Have ever had about

که تاکنون داشته ام

Yet when I try to tell you them

با این حال هنگامی که می خواهم آنرا به تو بگویم

Or try write them to you

یا حتی آنرا برایت بنویسم

The words do not even begin to touch

واژهای را نمی یابم که حتی بتواند

The depths of my feelings

احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند

And though I cannot explain the essence of

و گرچه من نمی توانم جوهر چنین

These phenomenal feelings

احساس شگفت انگیزی را بیان کنم

I can tell you what I feel like when I am with you

می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم

When I am whit you it is as if

آنگاه که در کنار توهستم

I were a bird flying freely in the clear blue sky

گوئی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگبال می گشاید

When I am with you it is as if

آنگاه که در کنار تو هستم

I were a flower opening up my petals of life

گوئی گلی هستم که شاداب گلبرگهایش را می گشاید

When I am whit you it is as if

آنگاه که در کنار تو هستم

I were the waves of the ocean crashing strongly

گوئی موجی هستم در اقیانوس که توفنده

Against the shore

بر ساحل می کوبد

When I am with you it is as if

آنگاه که درکنارتوهستم

I were the rainbow after the storm

گوئی رنگین کمانی هستم درپس طوفان

Proudly showing my colours

که سربلند،رنگهایم را نمایان می سازم

Whwn I am with you it is as if

آنگاه که درکنارتوهستم

Everything that is beautiful surrounds us

گوئی غرق درزیبائی ها گشته ام

this is Just a very small part

واین تنها بخش کوچکی است

of how wonderful feel

ازاحساسی شگفت

When I am with you

انگیزکه درکنارتودارم

Maybe the word "love" was invented to explain

شاید واژه ی عشق را از آنرو ساخته اند

The deep, all encompassing feeling that

تا ژرفا و شکوه احساس

View Full Size Image

 

I have For you

من به تورابیان کند

But some how it is not strong enough

اما،انگارکه این توان راندارد

But since it is the best word that there is

ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست

Let me tell you a thousand times

بگذار هزاربار بگویم

I love you more than "LOVE"!!...

بیش از عشق عاشق تو هستم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:56  توسط مامان هلیا  | 

آهي كشيد، غمزده پيري سپيـد موي

افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
 

 

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز، در آئينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:45  توسط مامان هلیا  | 

میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ

(اینم جیگر بنده است)

یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ

یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه

میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه

دل دریا ، دل رود

دل آبی ، دل آب

دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب

یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی

قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی

سخت تنهایی راه

سخت بی همنفسی

چی میشد یه روز بیاد

اون که نیست مثل کسی

شاد باشید و دریایی.. الهه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:41  توسط مامان هلیا  | 

http://sweetscentoflove.blogfa.com/ http://sweetscentoflove.blogfa.com/http://sweetscentoflove.blogfa.com/http://sweetscentoflove.blogfa.com/http://sweetscentoflove.blogfa.com/http://sweetscentoflove.blogfa.com/http://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/
وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداستhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونیhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
 
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
من به خاطر خودت از تو باید جدا بشمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
 
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
قصه ی دروغ احساستو از بر بکنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه
لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنهhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:18  توسط مامان هلیا  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:49  توسط مامان هلیا  | 

__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################
_______#############################
________=##########################
__________########################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________=#######*
_________________######
__________________####
__________________###

تقدیم به هلیای جیگرم

ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ايمان دارند
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
همیشه عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ....


*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها هیچوقت نمیتوانند مثل رودخانه جاری باشند ...
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
.....صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:22  توسط مامان هلیا  | 

 

منتظر عکسهای بعدی باشید

برمیگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:36  توسط مامان هلیا  | 

سلام

ببخشید دیر براتون این مطلب و نوشتم انقدر سرم شلوغ بود که وقت نمی کردم.

بالاخره روز تولد کوچولوی ما سر رسید یعنی ۱۳/۳/۸۶. همه اومده بودند نمیدونید هلیا چه کادوهای قشنگی جمع کرده بود. نمیدونید چیکار می کرد کاش بودین و می دیدین. آخه انگار متوجه شده بود که تولد یعنی چی . انقدر میرخصید که خدا می دونه. تا آخر موقع شام از خستگی خوابش برد. اونم هلیا ای که تا شیر نخوره نمی خواب تو بغل الهه خوابید.(برام جای تعجب داشت).

عزیز دلم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:27  توسط مامان هلیا  | 

واي خداي من

خيلي ناراحتم

آخه بچم تو بيمارستان خوابيده . دارم ميمرم . (گرما زده شده) كلي گريه مي كنه. اگه بهش سرم بزنند خوب ميشه . ولي كلي ناآرامي ميكنه چون نميزاره بهش سرم بزنند. از ديروز تا حالا آمده بيمارستان.

ديروز هم خاله هايش و مامان جونش اومده بودن ببيننش ولي اون همش گريه مي كرد.

براي بچم دعا كنيد زود خوب بشه

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:9  توسط مامان هلیا  | 

سلام دوستان

از امروز براي راحت شدن اون دسته از اقوام و دوستاني كه هر روز دوست دارند هليا كوچولو رو ببينند

ولي

سختشون كه اين مسافت رو طي كنند،اين وبلاگ راه اندازي شد. وبهتون قول ميدم كه عكس هاي جديد

هليا رو بگذارم اينجا تا هر روز ببيندش و كلي كيف كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:45  توسط مامان هلیا  |